فراواني قايلم‌، كه البته از نظر من هنر شامل همهٴ فعاليت‌هاي بشري است كه هدفشان‌ زيبايي‌گرايي يا سرزندگي و (حتّي‌) بازيگوشي و تفنن باشد (هنرهاي زيبا، موسيقي‌، هنرهاي‌ تزييني‌، ادبيات محض‌، ورزش‌ها و بازي‌ها). دليلش آن است كه انتقال افكار هنري -- مثلاً افكار معماري -- را مي‌توان با دقت رديابي كرد، و اين افكار به تنهايي انتقال نمي‌يابند، بسياري افكار ديگر، از جمله افكار علمي‌، در مسير آنها روان مي‌شوند؛ از اين‌رو، مورخ هنر، از راه‌هاي زيادي‌ مي‌تواند مورخ علم را ياري كند. ولي آثار هنري‌، بيش از همه به خاطر آن برايمان گران‌بهاست كه‌ امكان مي‌دهد بي‌درنگ مردمي را كه سازندگان آنها بوده‌اند، بشناسيم‌، و اين كاري است كه به‌ هيچ طريق ديگر ممكن نبود. هر كدام از آنان‌، از عميق‌ترين آرزوهاي خويش‌، معرفتي شهودي‌، تركيبي و بي‌واسطه عرضه مي‌كنند.
از سوي ديگر، خود را ناگزير ديده‌ام كه جاي وسيع‌تري را به تاريخ دين اختصاص دهم‌. با اين‌ كه يقين دارم نوشتارهاي گران‌بهايي در اين باره داريم‌، ولي حتي يكي از آنها را نمي‌شناسم كه‌ صرفاً حاوي گزارشي در زمينهٴ تجارت ديني بشر، با رعايت اكيد مراحل تاريخي آن‌، باشد. بنابراين‌، محقق معمولي (كه تخصصي در آن زمينه ندارد) اغلب در خطر آن است كه بخش‌هايي‌ از زمينه‌هاي معنوي‌مان را ناديده انگارد؛ زيرا او آماده نشده است كه با استحكامي در خور پيچيدگي گيج‌كنندهٴ حيات ديني را دريابد. اگر بخواهيم بالندگي فكري مردمي را دريابيم بايد مسايل و احساسات ديني‌شان را مورد توجه قرار دهيم‌، و اين نه تنها از دين آن مردم بلكه از اديان‌ ديگر نيز معلوماتي به دست مي‌دهد.
ولي‌، اگر هم مورخان دين از تجارب ديني گزارشي تاريخي به دست داده بودند، ناگزير بودم‌ در كتابم تا حدودي به آن بپردازم‌. تاريخ سياست و تاريخ هنر، گرچه مهم است‌، واقعاً به موضوع‌ ما مربوط نيست‌؛ آنها به موضوع روشني مي‌بخشند، ولي‌، به يك تعبير، از خارج‌. برعكس‌، تا اعصار نسبتاً جديد، علم كلام از اجزاي ذاتي علم بوده‌، و نه تنها چنين بوده‌، بلكه به عقيدهٴ بسياري از مردم‌، همهٴ علوم ديگر تابع آن بود. سراسر تاريخ فكر در قرون وسطي‌، تقريباً در هر گوشه‌اي از جهان‌، با كوششي دايمي و نوميدانه مشخص مي‌شود؛ اين كوشش براي آشتي دادن‌ حقايق تجارب خِرَدگرايانه با نظامي معرفتي به كار مي‌رفت‌، كه آن نظام مبتني بود بر پيش‌ دانسته‌هاي مستقل از تجربه كه كامل و غيرقابل ترديد فرض مي‌شدند. چيزي رقت‌انگيزتر از منظرهٴ چنين كوشش‌هايي نيست كه محكوم به عقيم ماندن بود. امروزه ملاحظهٴ آنها كاملاً آسان‌ است‌، ولي‌، نبايد به خردمندي خويش بباليم‌، زيرا اين امر مربوط به زمان نسبتاً متأخري است‌، و ما بدون قرن‌ها مشاجرات و حيراني‌هاي اجدادمان هرگز بدان نايل نمي‌آمديم‌. اوهام آنان‌، به‌ محض آن كه ريشه‌هايش شناخته شود، به حد كفايت طبيعي و درخور اغماض است‌. شرايط به‌طرز غريبي چنان دست به دست هم داده بود تا آنان به اين اعتقاد برسند كه برخي گزاره‌هاي‌